دیگه نمیدونم .. نمیتونم بفهمم ... کی و کجا رفتنه .. کی و کجا برگشتن ...
بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس
ای چشم تو شیشهی عمر من .. آغوش تو غربتم را وطن ..
دیگه نمیدونم .. نمیتونم بفهمم ... کی و کجا رفتنه .. کی و کجا برگشتن ...
بوسم تو را با هر نفس ای بخت دور از دسترس
ای چشم تو شیشهی عمر من .. آغوش تو غربتم را وطن ..
برگشتم تهران .. برای امتحانام
امتحانای بچههای کارشناسی رو کنسل کردن ولی ما رو نه ...
دیروز ساعت 14 سوار قطار شدم ... کوپه خواهران گرفته بودم ...
سفر با قطار مخصوصا وقتی مسیر طولانی باشه رسما یه قرار آشنایی با آدم های رندومه ... هربار ساعت های طولانی با چندنفر دیگه برحسب گردش فلک گیر میفتی تو یه اتاقک فسقلی و باهاشون هم صحبت میشی ...بعد از رسیدن به مقصد ... یه تعدادیشون فراموش میشن ولی یه تعدادی رو یادت میمونه و خب گاهی حتی شمارهای نشونی چیزی ازشون به یادگار میگیری...
البته درونگرایی من اغلب مانع مورد آخر میشه ولی این بار اینکارو کردم ...
شاید از این به بعد داستان همکوپهای هامو اینجا نوشتم .. پس شاید این آخرین عنوان "قطار" نباشه
خب میهمانان این برنامه شامل:
خانم گراناز.. این تنها شخصیه که اسم واقعی خودش رو میگم .. اسمش خیلی جالب بود ... گفت اسم مادربزرگم بوده .. به معنی کسی که نازش گران قیمته ( گران ناز :) ) ..جنوبی بود .. حدودا 45 ساله .. میگفت 17 سالگی ازدواج کردم 18 سالگی بچه دار شدم و بچه دومم هم 15 ماه فقط از بچه اولم کوچیک تره ... خب تا اینجا آدم یه زن طفلکی جنوبی میدید که تو سن کم شوهرش دادن و زرتی هم بچه و باز پشتش بچه و گرفتاری های معمول زندگی یک زن میانسال .. اما پلات توییست ماجرا اونجایی بود که یهو گفت اقامت دبی داره !:)))) .. گفت یه شرکت داشتیم اونجا .. و الانم 6 ماه اینجاس 6 ماه دبی و فلان و بیسار و خلاصه دهن ما 3 تای دیگه تا کف زمین باز شد :)
نفر دوم .. خانم پرین ... پرین رو کسی یادش هست ؟ بنده خدا از کوه های آلپ تنهایی رد شد بره پیش پدربزرگش ؟
اسم این یکی رو گذاشتم پرین چون اینم پتانسیل اینو داشت همونجوری بزنه به کوه و دشت و دمن ... 70 روز قشم تنهایی زندگی کرده بود! ... میگفت یه شبایی تو ماشینم خوابیدم ...میگفت اونجا آرامش داشتم دلم نمیخواست برگردم ... به خاطر مامانم برگشتم ...
معماری خونده بود .. از وضعیت کار گلایه کرد .. زندگی .. گفت تو فکر مهاجرته ..به آلمان ..
گراناز ازش پرسید عاشق نشدی ؟ گفت عشق فقط عشق مادر به فرزند و خدا به آدم :))) حس کردم احساس امنیت نداره نسبت به عاشقی
و آما نفر سوم .. خانم سفالگر حدودا 40 ساله .. تو یه روستا نزدیک قزوین با همسرش یه کارگاه سفال و سرامیک داشتن .. برای اولین بار یه سفر تنهایی اومده بود هرمز تو اقامتگاه غزاله .. خیلیییی گوگولی بود ...کلی به خودم فشار آوردم تا بالاخره آدرس پیج اینستاگرامشو گرفتم =)) اگر عمری بمونه و اینترنتی که بتونم یه سر به پیجش بزنم ..
آدم لطیف و در عین حال منطقی بود... پرین خیلی رویایی فکر میکرد .. مثلا به خانم سفالگر گفت من اگه یه شغل مثه شما داشتم میرفتم یه جای پرررت زندگی میکردم برا خودم .. خانم سفالگر گفت آخه ببین به این سادگیا نیست .. هرچقدر از مرکز دورتر بشی تهیه مود اولیه سخت تر میشه برات، هزینهبر تر میشه..
یا از سختی های فروش که حرف میزد پرین پیشنهاد فروش تو غرفه هی سطح شهر تهران رو داد ... خانم سفالگر گفت ببین الان محصولات ما تو گالریهای معروف، فروشگاه های بزرگ مثه شهرکتابهای تهران و اینجور جاها داره فروخته میشه .. نمیشه مثلا من همینجوری بیام تو یه غرفه تو بازارچه پروانه ها مثلا بذارمشون برا فروش و تازه اونم کسی رو ندارم که جنسمو بسپارم بهش برا فروش؛ خودم و همسرم هم کارهای کارگاه رو دوشمونه نمیتونیم خودمون بریم برا فروش ... خلاصه از اون آدما بود که بنظرم به معنی واقعی کلمه بالغ بود و تو دنیای بزرگسالی بود دیگه نه شر و شور و رویاها و افکار جوونی
خب خیلی بیمزه تعریف کردم ولی باشد به یادگار :)
4 بهمن 1404