اورژانس
دو روز پیش به عنوان همراه بیمار رفتم اورژانس بیمارستان شاید از اینکه بگم من اورژانس رو خیلی دوست دارم تعجب کنید و یا فکر کنین من دیوونه ای روانی چیزی هستم :)
خب من خودمم یه زمانی یه حس بدی به فضای بیمارستان و اورژانس داشتم همیشه اینا منو یاد مرگ و درد مینداختن ... ولی حالا به دلایلی نظرم عوض شده و اورژانس رو دوست دارم اولین نکته درمورد اورژانس که برای من دوست داشتنیه آرامش کادر اورژانسه... با وجود همه ی شلوغیا ، اتفاقا، گاهی حتی داد و بیداد های بیمارا یا همراهاشون کادر اورژانس همیشه آرامش خودشونو حفظ میکنن.. اینو دوست دارم این آرامش میان طوفان :)
دومین نکته ی جالب درمورد اورژانس اینه که آدمای جور وا جور و جالبی رو میتونی ببینی :))
مثلا همین دو روز پیش که من اورژانس بودم یه دختر ۱۸_۱۹ ساله رو آوردن اورژانس .. برادرش بغلش کرده بود و آوردنش رو یکی از تختا گذاشتش گویا از حال رفته بود .. ولی این دختره واقعا مریض نبود بلکه در واقع ناز داشت :)))
هیچیش نبود ولی نه حرف میزد نه بلند میشد راه میرفت . چهار پنج تا همراه واقعا نگران داشت که هی میرفتن بالاسرش صداش میزدن، باهاش حرف میزدن تا جوابشونو ولی جواب نمیداد .. دکتر هی میگفت این چیزیش نیست چند دقیقه نرین طرفش خودش بلند میشه حرفم میزنه .. ولی همراهاش گوش نمیدادن که هی میرفتن بالاسرش اونم محلشون نمیداد :))
این دختره واقعا برا من جالب بود چون من خودم دقیقا برعکس این آدمم این دوست داشت توجه بقیه رو جلب کنه و بقیه نگرانش شن ولی من وقتی ناراحتم یا حتی اگه واقعا حالم خوب نباشه همیشه ترجیحم اینکه بقیه خبردار نشن و خودم همه چی رو حل کنم ... از احساس نگرانی و ترحم آدمای دیگه نسبت به خودم بدم میاد ... حتی از شلوغی دور و برم هم عصبی میشم ... من همیشه تنها بودن با خودم رو دوست داشتم و دارم امیدوارم هیچ وقت به جایی نرسم که دنبال ترحم بقیه باشم